#چادر_گلی_پارت_79

کسل و بی حوصله از جام بلند شدم، کش وقوسی به خودم دادم و دوباره غر زدم:

ـ وای حداقل جای من برو دستشویی!

همین طور که می خندید، اومد طرفم و دستم رو گرفت و برد داخل سرویس.

همه بدنم گرفته بود، انگار کوه کندم.

روز اول زندگی مشترکم اصلا حال و حوصله نداشتم. بدون اینکه صبحونه بخورم آماده شدم. شهرام چمدونایی که ازقبل با شیرین آماده کرده بود رو داخل ماشین گذاشت.

نشستم تو ماشین و همون طور که مثل بچه ها غر می زدم، سمت شمال حرکت کردیم.

بین راه های مختلف توقف داشتیم و منم هی چیز میز می خریدم. البته ولخرجی نمی کردما، فقط یکم چیپس و پفک و لواشک و تخمه و... اینا خریدم.

اگه با اینا خودم رو سرگرم نمی کردم، کلافه می شدم.

من از جاده های طولانی بی زارم.

حالا شانس من خیلی هم طول کشید تا رسیدنمون.

بالاخره به ویلا رسیدیم؛ یه ویلا که پشتش دریا بود. حیاطش پربود از برگایی که تو پاییز ریخته بود وچون جمع نشده بودن، صحنه جالبی درست شده بود.

با کمک شهرام وسایلامون رو داخل بردیم وتوی اتاق گذاشتیم. بوی دریا از پنچره باز به مشامم می خورد. هوا، دریا، آسمون، برگای زرد روی زمین... همشون قشنگ بودن و حال آدم رو خوب می کردن. اون شب ماه عسلمون رو یه جشن دوتایی گرفتیم، اونم تا خود صبح!

جشنی به شیرینی عسل!

.

٭٭٭٭٭

سه ماهه از ازدواجمون می گذره. به شهرام عادت کرده بودم. حضورش خوب بود، دوسش داشتم!

از این که خیلی مردونه هوام رو داره و پشتمه، از این که به من و زندگیمون ارزش می ده، خیلی خوشحال و راضی بودم.

البته منم هواش رودارم، به دلش راه میام. تو خونه براش آرایش می کنم، لباس هایی که دوست داره می پوشم، همیشه ازش نظر می پرسم و باهاش مشورت می کنم. خلاصه یه زندگی آروم و خاص ساخته بودیم. الانم براش غذای مورد علاقه اش رو پختم؛فسنجون!

حواسم به غذا بود که از پشت بغل شدم.

ـ سلام بر زیباترین همسردنیا که اسمش ماهرخه!


romangram.com | @romangram_com