#چادر_گلی_پارت_81
٭٭٭٭٭
شهرام
٭٭٭٭٭
داشتم می رفتم سمت اتاق خواب که یه صدایی اومد. پشت سرم رو نگاه کردم دیدم ماهرخ نقش زمین شده و ازش خون می ره.
اول فکر کردم زخمی شده، ولی بعد دیدم نه...
سریع اورژانس رو خبر کردم وبه بیمارستان رسوندمش.
دستاش سردِ سرد بود.
رنگش پریده بود. بردنش داخل اتاق.
نذاشتن بالای سرش باشم. فقط تند وتند پرستار و دکتر از اتاق میومدن بیرون و می رفتن داخل.
کلافه نشستم پشت در.
از این همه رفت و آمد پرستارا خسته شدم. نیم ساعت گذشت:
ـ خانم من می خوام بیام داخل.
ـ نمی شه.
ـ چرا نمی شه؟ چه اتفاقی افتاده؟
ـ خون زیادی ازش رفته، کم خون هم هستن. باید بهشون خون وصل شه.
دوقدم رفت دوباره برگشت سمتم:
ـ ببخشید نسبتتون؟
ـ همسرشم.
ـ پس با من بیاید ایستگاه پرستاری.
romangram.com | @romangram_com