#چادر_گلی_پارت_76

- باشه پس من لباسات رو آماده مي كنم، كارى داشتى صدام كن.

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم، و اونم رفت بیرون و در رو بست.

اروم از وان اومدم بيرون، يكم سر گيجه داشتم. حالابدبختی سر در نمیاوردم که این حالم طبیعیه یا نه. اصلا رنگ به صورتم نبود. با بی حالی خودم رو گربه شور كردم. حولم رو پوشيدم و از حمام بيرون رفتم.

شهرام روی تخت دراز کشیده بود. یه لباس خواب توری مشکی قرمز هم کنارش بود. چشمم افتاد به شمع های خاموش روی میز، که تا چند دقیقه پیش پایین تخت روشن بودن. خمیازه ای کشید و برگشت سمت من:

ـ عافیت باشه خانم!

ـ سلامت باشی آقا.

ـ لباست رو بپوش، موهات رو هم خشک کن.

ـ کو لباس؟

لباس خوابم رو از کنارش برداشت و داد بهم.

ـ پس این چیه؟

ـ یه ذره تور که اسمش لباس نیست که، ولی باشه، می پوشم. تو چرا نخوابیدی؟

ـ منتظر بودم تو بیای.

ـ آخی، پس بذار لباس بپوشم میام.

و شروع کردم موهام رو خشک کردن. لباسم رو هم پوشیدم، یه خورده هم عطر زدم. بعد هم کنار شهرام دراز کشیدم.

شهرام لباسش رو طبق عادت درآورد و بدون لباس خوابید، پتو رو هم تا گردن کشید رو من. چشم هاش رو بست، اما بعد از دو دقیقه چشم هاش رو باز کرد و بلند شد نشست.

ـ ماهرخ؟

ـ جان؟

ـ خوابم نمی بره.

ـ وقتایی که خوابت نمی برد چکار می کردی، الانم همون کارو کن.

ـ یه بالشت نرم داشتم، اونو بغل می کردم، ولی الان که بالشت نیست، به نظرت چکار کنم؟


romangram.com | @romangram_com