#چادر_گلی_پارت_77

سر خودم رو زدم به اون راه و شونم رو بالا انداختم، یعنی من نمی دونم.

که یهو شهرام گفت:

ـ آها، فهمیدم!

و دوباره دراز کشید و در یک چشم بر هم زدن من رو هم کشید تو بغلش. دستش رو دورم حلقه کرد و با خیال راحت خوابید. انگار که صد ساله با من می خوابیده.

صورتم رو سینه اش بود. بوی عطر مردونه اش مشامم رو پر کرده بود. چه حس غریبیه!

اما علاوه بر غریبی، جالب هم بود.

اون قدر خسته بودم که نفهمیدم کی فکر کردنم تموم شده و خوابم برده.

صبح با نوازش دست های شهرام بیدارشدم.

ـ ماهرخ، پاشو دیگه باید حرکت کنیم.

یه چشمی نگاه اش کردم و گفتم:

ـ کجا؟

ـ شمال!

ـ اونجا چه خبره؟

ـ می خوایم بریم عسل بخوریم.

چند ثانیه مثل خنگ ها نگاه اش کردم؛ بعدیه خمیازه کشیدم، از همون ها که دهن تا گوش باز می شه، که صدای قهقه شهرام بلند شد.

ـ وا چته اول صبحی؟

ـ خیلی قیافت باحال بود، تا معده و روده هاتم دیدم.

ـ به قیافه عمت بخند.

ـ عمه من می شه مامان زن داداش شریفت. راستی صبح مادر زن و مادر شوهر جان زنگ زدند، بعد یه زنگی بهشون بزن.

ـ باشه.


romangram.com | @romangram_com