#چادر_گلی_پارت_75

٭٭٭٭٭



ـ آخ شهرام. واى خدايا درد دارم.

- چيزى نيست عشقم، تموم شد.

- سرم گيج مي ره.

از شدت درد صورتم مچاله شده بود. دستم رو، روی چشم هام گذاشتم كه ديدم رو هوام!

شهرام بغلم كرده بود و من رو به سمت وان آب گرم برد.

- خيلى اروم من رو گذاشت تو وان. و خودش هم حوله قديش رو پوشيد و رفت بيرون از حمام.چند دقيقه بعد با يه ليوان اب قند برگشت.

- بخور ماهرخ، فشارت پايينه.

- نمى خوام مي زنه زير دلم.

- بايد بخورى، وگرنه از حال مي رى.

با بدبختى يه ذره خوردم. ازاین که لخت و برهنه تو وان، اونم جلوی شهرام دراز كشيده بودم، یه جوری بودم. اما ديگه كار از خجالت كشيدن گذشته بود، من زنش بودم اونم كاملا قانونى! باید خجالت رو بذارم کنار، وگرنه زندگی خودم نابود می شه. رو کردم به شهرامی که تکیه داده بود به دیوار و با لبخند من رو دید می زد:

- شهرام؟

- جانم؟

- ساعت چنده؟

باحرف من سرش رو از بين در برد بيرون و ساعت تو اتاق رو ديد زد:

- ساعتم چهار و ربع صبح. چطور؟

- هیچی، يه دوش مي گيرم ميام، تو برو بخواب.

- نه مي مونم، شايد سرت گيج بره.

- خوبم، تو برو ، ميام.


romangram.com | @romangram_com