#چادر_گلی_پارت_74

ـ نمی تونم بازش کنم!

از قیافه اش خندم گرفت. کاملا آویزون بود. همین جور که زیر لب می خندیدم به سمتش رفتم:

ـ برگرد اون سمت تا بازش کنم.





بند ضرب دری پشت لباسش رو کشیدم، زیپ بغل لباسش رو هم باز کردم؛ کمر برهنه اش نمایان شد. آروم لباسش رو کشیدم پایین تا راحت بتونه عوضش کنه. بازوهای سفیدش هم مشخص شد.

ـ دیگه بقیه اش رو خودم می تونم، تو برو شهرام.

ـ کجا، تازه اومدم!

ـ شهرام بذار لباسم رو عوض کنم، فرار که نمی کنم.

ـ اگه فرار کردی چی، نمی خواد، خودم لباست رو در میارم.

و کل لباس رو از تنش بیرون کشیدم . سرش رو انداخت پایین.

ـ من فدای خجالت کشیدنش بشم.

ـ شهرام برم لباس بپوشم و بیام.

مشخص بود داره فرار می کنه، ولی باید کاری کنم که این خجالت کشیدن رو بذاره کنار.

ـ کجا بری عوض کنی؟ تو کمد لباست همین جاست. نمی خواد بری، بیا اینجا کارت دارم.

و هم زمان که نشستم لبه تخت، دست ماهرخ رو هم کشیدم و افتاد تو بغلم.

چشم چروخوندم رو کل اجزای صورتش. آروم بوسیدمش!

پیشونی اش رو، چشم هاش رو، گونه هاش رو، لبش رو... و زیباترین شب زندگیش رو براش ساختم. حالا ماهرخ علاوه بر روحاً، جسماً هم مال من شد!

٭٭٭٭٭

ماهرخ


romangram.com | @romangram_com