#چادر_گلی_پارت_63
ـ رو سریت رو هم درار!
ـ خوبه، زود بخوریم بریم.
ـ بامن راحت باش ماهرخ. من شوهرتم، اونم قانونی. پس حجاب جلوی من یه چیز بی خوده. درار روسریت رو. اصلا می خوام موهات رو ببینم.
به اصرار شهرام روسریم رو درآوردم.
موهای بلندم رو با یه گیره بالای گردنم جمع کرده بودم، که شهرام تو یه حرکت گیر موهام رو کشید و کل موهام ریخت دورم.
تا حالا من رو اینجوری ندیده بود.
چشم هاش برق زد.
چشم چرخوند و از بالا تا پایین، و از پایین به بالا موهام رو نگاه کرد.
یه دسته از موهام رو برداشت و با انگشت هاش لمسشون کرد. بعد چشم هاش رو بست و از اعماق وجودش بو کشید. ریه هاش پرشد از عطر موهای من.
چشم هاش رو باز کرد و چند ثانیه نگاه ام کرد و بعد آروم پیشونی ام رو بوسید.
چه حس غریبی بود. سعی می کردم عادی باشم ولی صورت سرخ رنگم نشون از چیز دیگه ای بود.
دستش روانداخت دورم ، زل زد بهم.
ـ شهرام بریم شام بخوریم.
ـ نچ!
ـ چرا؟ گرسنمه.
ـ می خوام نگات کنم؛ تاحالا دختر به این خوشکلی ندیده بودم.
ـ شهرام اذیت نکن، حالا که دیدی، پاشو، باید زود برگردم خونه ها.
حلقه دست هاش رو محکم تر کرد، صورتم افتاد رو سینش. دست برد توی موهام و آروم آروم نوازش کرد.
عجب حالی می ده ها. داشت خوابم می برد که سرم رو از رو سینه اش بلند کرد. چشم چرخوند رو کل صورتم. با دوتا انگشت شصتش، دو طرف صورت ام رو نوازش کرد.
ـ تو واقعا ماه رخی، ماه رویی!
romangram.com | @romangram_com