#چادر_گلی_پارت_62
ـ وای ف11دای قلبش، کجا پریده باهاش کار دارم؟
چپ چپ نگاه اش کردم که دستش رو گذاشت رو چشمش و گفت:
ـ ای به چشم بانو، حالا بگو چی می خوری؟
ـ مگه قرار نبود بریم یه جا بشینیم، اینجا که بیرون بره!
ـ می دونم، حالا بگو.
ـ نمی دونم هرچی خودت خوردی، منم می خورم.
ـ باشه، پس بشین الان میام.
و پیاده شد.
یعنی چرا از بیرون بر داره غذا می گیره؟
لابد می خواد پارکی جایی بریم. بیخیال. گوشیم رو برداشتم و سرگرم گوشیم شدم. نمی دونم چقدر گذشت که با دو پرس غذا برگشت و خیلی موذیانه ماشین رو روشن کرد و با سرعت حرکت کرد.
بعد سرعتش رو بیشتر کرد. و پیچید توی کوچه ای که خونه جدیدمون توش بود.
ـ چرا اومدی اینجا؟
ـ با خونمون آشنا شیم، بده؟
ـ وا، جا قعط بود مگه، پوسیدم بابا، از تو خونه آوردیم بیرون که باز ببریم تو خونه؟
ـ پوسیدی یا می ترسی با من تنها باشی؟
ـ مگه تو لولویی؟
ـ خوب پس، می ریم خونمون و اولین شام دو نفرمون رو اینجا می خوریم.
به ناچار و بدون حرف پیاده شدم و رفتیم داخل.
تمام جهزیه من گوشه به گوشه ی خونه چیده شده بود.
چادرم رو درآوردم و انداختم رو مبل که شهرام گفت:
romangram.com | @romangram_com