#چادر_گلی_پارت_64

فقط نگاه اش می کردم. دقیقا مثه یه مترسک. آب دهنش رو قورت داد و یه خورد مکث کرد و دوباره لب زد:

ـ می شه... ببوسمت؟!

یهو از جام پریدم. یا خودِ خدا. یا امام زمان، یا پیغمبر وفامیل های وابسته!

اینو دیگه کجای دلم بذارم. هول شدم. تته پته افتادم. اومدم بهونه بیارم و از جام بلند شم که دستم رو کشید و بدتر پرت شدم تو بغلش.

ـ کجا ماهرخ؟

ـ برم آب بخورم!

ـ بعد بخور.

ـ الان تشنمه.

پوز خندی زد که یعنی خر خودتی.

دستش رو دورم حلقه کرد. صورتش رو نزدیک آورد، چشم هاش رو بست و با نفس هایی که بخاطر ضربان قلبش تند شده بود من رو بوسید!

یه بوسه ی طولانی...

سرجام خشکم زده بود. بی حرکت مونده بودم. داغ شدم، گر گرفتم. نفسم داشت می گرفت. چشم های شهرام خمار شده بود. دستم رو، روی سینه اش گذاشتم و حلش دادم کنار. چند ثانیه باهمون حالت خماری نگام کرد و دوباره اومد سمتم که خودم رو کشیدم عقب. اما افتادم روی مبل و شهرام هم از خدا خواسته اومد سمتم.

خمار و مست بود!

مست از بوی دختری که تابه حال هیچ پسری عطرش رو استشمام نکرده. مست از بوی من...

یه دستش رو دورم حلقه کرد، بااون دستش هم اومد که دکمه هام رو باز کنه اما این دفعه دیگه از خجالت فرار کردم. به خودش اومد.

سرم رو انداختم پایین. از جام بلند شدم و سمت بالکن رفتم. دستی به سر و صورتش کشید و چند دقیقه چشم هاش رو بست.

نباید می ذاشتم من رو ببوسه؛ اشتباه کردم.

از پشت بغلم کرد:

ـ شهر تو شب قشنگه، نه؟

هیچی نگفتم.


romangram.com | @romangram_com