#بوی_نا_پارت_351
شی!فهمیدي؟!
» حاج عباس خیلی عصبانی بود براي همین م مهرداد ترسید و گفت «
-چشم!چشم!آق م نکنین!چشم!
-همین الان برو کارخونه!یه ساعت دیگه زنگ می زنم باید اونجا باشی!
-چشم بابا جون!چشم!شما عصبانی نشین،چشم!
-خداحافظ!
-خداحافظ!
» حاج عباس تلفن رو قطع کرد و یه نفسی کشید و داد زد و گفت «
-حسین!اون چایی حاضر نشد؟
-الان حاضر می ه حاج آقا!
حاج عباس یه دقیقه نشست و بعد یه لبخند اومد رو لبش و تلفن رو برداشت و شماره ي حجره ي حاج حسن رو گرفت و تا حاج حسن تلفن رو برداشت گفت
-سلام علیکم حاج آقا حسن!حاج عباس هستم!
-سلام علیکم حاج آقا!
-خودتون هستین؟
-در خدمت تونم حاج آقا عباس!
» بعد دستش رو گرفت جلو گوشی و آروم گفت «
-مهرداد تا یه ساعت دیگه بر می گرده کارخونه ي خودم!یه خونه ویلایی م تو زعفرانیه دارم می زنم به نامش!الانم دادم تمیزش کنن که فردا برن اونجا!حالا بپر توالت یه آفتابه آب سرد بریز به خودت که سوزش ت بیفته!
» حاج حسن یه فکري کرد و گفت «
-آدرس خونه رو بده ببینم!
romangram.com | @romangram_com