#بوی_نا_پارت_350


-باشه!باشه!فعلا خداحافظ!

» بعد تلفن رو قطع کرد و شماره ي مهرداد رو گرفت و وتا مهرداد جواب داد و گفت

-مهرداد منم!حاج عباس!

-سلام آقا جون!

-حاج آقا!

-سلام حاج آقا!حال شما!طوري شده؟!

-نه بابا جون!کجایی؟

-تازه رسیدم کارخونه!

-کجا؟

-کارخونه ي باباي دوستم!اونجا کار گرفتم!

-بیخود!همین الان راه می افتی می ري کارخونه ي خودت!

-کارخونه ي خودم؟!

-بعله!بعله!برو کارخونه!به امید خدا فردا اول وقت دست زنت رو می گیري و می ري تو اون خونه و یلائییه که یه باربا هم رفتیم!تو زعفرانیه!یادته؟!

-بعله حاج آقا اما...

-اما چی؟!

-اجازه بدین که...

-آي پسر؟!

-بعله حاج آقا!؟

-ریش م تو دست مه!تا حالا آق ت نکردم!الان سرم رو به آسمونه و ریش م دستم!نذار آق ت کنم که بیچاره

romangram.com | @romangram_com