#بوی_نا_پارت_352
-یادداشت کن!
-بفرما!
-زعفرانیه،خیابان...
-دربست ویلائیه؟
-آره!الان یه سرایدار توشه!دادم امروز تمیزش کنن!
-بسیار خوب!سایه ي عالی مستدام.
» حاج حسن تلفن رو قطع کرد و یه شماره گرفت «
-الو!سلام علیک حاج آقا ایوب!حاج حسن هستم!
-حال شما!ممنون!ممون!زیر سایه ي حق!
-غرض!حاج آقا یه ماشین خوب می خواستم!
-نه مهم نیست!
-چی؟از این جدیدا؟
-اگه شما صلاح می دونین حکما خوبه دیگه!چند؟!
-پنجاه؟باشه خوبه!صفره دیگه؟
-عالیه!لطفا بفرمایین همین الان یعنی دو ساعت دیگه!قبل از ظهرباشه!
-بعله!بعله!یادداشت بفرمایین زعفرانیه...
-بعله!کارگر اونجاس!قفلش کنن و سوییچ ش رو بدن دست سرایدار اونجا!
-نه!مطمئنه!یه نفرم بفرستین حجره که چک ش رو تقدیم کنم.
-تصدق شما!سند به نام دخترم می زنم!بعد!مشخصات و فتوکپی می فرستم!
romangram.com | @romangram_com