#بوی_نا_پارت_316
» نگین زد زیر خنده و گفت «
-به خدا جدي گفتم!می خواد تو رو بیاره پیش خودش که از عمو جون انتقام بگیره!
-می فهمم!
-نظرت چیه؟
-نه نگین جون!من نمی تونم این کار رو بکنم!حالا غیر از مساله ي بابام،براي خودم خوب نیس !کل شخصیت م می ره زیر سوال!از اون گذشته می دونی دیگه بابام تو صورتم نگاه نمی کنه!
-آره،همه ي اینا رو می دونم براي همین م به بابام گفتم مهرداد نمی آد بازار!
-خب نظر خودت چیه؟
» نگین یه مکثی کرد و بعد گفت «
-تو یه جا رو اجاره کن!
-اون وقت می آي؟
-می آم!
-بعدش توام مثل من مورد غضب واقع می شی آ!
-من دیگه زن توام!این فکرا رو باید بابام قبلا می کرد!من هر جا شوهرم باشه می رم!
» مهرداد یه خرده ساکت شد و بعد گفت «
-دختر عمو؟
-چیه پسر عمو؟
-خیلی خیلی چیزي به خدا!
» نگین خندید و گفت «
-توام خیلی خیلی چیزي به خدا!
romangram.com | @romangram_com