#بوی_نا_پارت_317


-خیلی دوستت دارم!دلم برات یه ذره شده!
منم همین طور!

-مواظب بچه مون باش!

-هستم!

-کاشکی فعلا که بیکاري،یه خرده باهاش درس و مشق کار کنی که بدنیا اومد و بذاریمش کلاس سوم!

» نگین خندید و گفت «

-برو زودتر یه جا رو اجاره کن!

-رفتم که رفتم!

-بهم تلفن کن!

-چشم!فعلا خداحافظ شما و اون بچه کوچولوم باشه!

-خداحافظ!

تلفن رو که قطع کردن،دیگه مهرداد عزم ش رو جمع کرد و رفت دنبال خونه و فرداش یه آپارتمان رو اجاره کرد!یه آپارتمان طرفاي غرب کوچولو و نقلی.بعدشم داد تمیزش کردن.وقتی کاراش تموم شد و تلفن زد به نگین و جریان رو گفت.نگین م رفت که با حاج حسن صحبت کنه.قبل از صحبت کردنم،چمدوناش رو بست و آماده شد و سارا خانم رو صدا کرد بالا تو اتاقش!سارا خانمم تا رسید تو اتاق و چشمش به چمدونا افتاد و رنگش پرید و گفت

-اینا چیه؟!

-وسائلم رو جمع کردم.یعنی در واقع لباسامو!

-براي چی؟

-مهرداد یه جا رو اجاره کرده.یه آپارتمان کوچولو تو غرب.

-مگه تو می تونی بري اونجاها زندگی کنی؟

-امتحان می کنم!

-تو یه آپارتمان کوچولو؟


romangram.com | @romangram_com