#بوی_نا_پارت_296
-من نمی دونم چرا بابا اینا اینجوري می کنن!
-والا منم نمی فهمم!حالا تو غصه ش رو نخور!درست می شه همه چی!مهم اینه که من و تو همدیگه رو دوست داشته باشیم!
-چطوره به عمع جون بگیم شاید بتونه یه کاري بکنه!
-من با عمه صحبت کردم.بیچاره چند بار با بابام حرف زده اما بابام گوش نکرده!
-راستش منم باهاش صحبت کردم به باباي منم زنگ زد و باهاش حرف زد اما فایده اي نداشت!
-چطوره مساله رو بکشیم به روزنامه ها و مطبوعات!
«نگین خندید و گفت«
-بعدشم بکشیم به سازمان ملل!
-اره!می کشیم به شوراي امنیت که یه عده سرباز صلح بفرستن بازار تهران که میون این دو تا برادر رو بگیرن و اشتی شون بدن و امنیت برقرار بشه!
-برام خیلی عجیب بود که بابام رضایت داد!قبلش می گفت باید بچه رو سقط کنی!
-عجب باباي بی رحمی داري!باباي من اگه می فهمید من حامله م امکان نداشت راي به سقط جنین بده!فوق فوقش می گفت بچه که بدنیا اومد بذارش پرورشگاه!
«نگین خندید و گفت»
-مهرداد ! مرسی از اینکه به فکر من و بچه تی!مرسی از اینکه اومدي!
«مهرداد یه نگاه پر از عشق دیگه بهش کرد و گفت«
-زیاد خوش بین نباش!اومدم یه سري بهتون بزنم و بعدش مرخص بشم!
«نگین دوباره خندید و بازوي مهرداد رو گرفت و تودستش فشار داد که مهرداد همونجور که نگاهش می کرد گفت»
-الهی قربون اون خنده هات برم که چقدر شبیه خنده هاي حاج عمومه!
«نگینم تند گفتم»
-الهی منم قربون اون حرف زدنت برم که چقدر شبیه حرف زدن حاج عمومه!
romangram.com | @romangram_com