#بوی_نا_پارت_295
-خبر موثقه؟!
-بعله اقا جون!
-خب به سلامتی ایشالا!به مبارکی ایشالا!خدمت حاج اقا داداش و زن داداش تبریک بگو!
-چشم اقا جون!گوشی!
«بعد رو کرد به حاج حسن و گفت«
-بابا جون تبریک می گن!
«حاج حسنم بلافاصله گفت«
-از طرف مام تبریک و تهنیت خدمت حاج اقا عرض کنین!
-چشم عمو جون!
«بعد گوشی رو گذاشت دم گوشش و گفت«
-عمو جانم تبریک متقابل گفتن!
-خب بابا جون وردادر عروسم رو بیار ببینمش اخه!الان زنگ می زنم گوسفند بیارن قربونی کنن!
-نه تو رو خدا اقاجون!این اگه چشمش به خون بیفته و غش کرده!گناه داره خدا شاهده!
-باشه!باشه!می دم بیرون بکشن!شما فعلا پاشین بیاین که از خوشحالی نزدیکه سکته کنم!
-چشم حاج اقا چشم.
«مهرداد تلفن رو قطع کرد و جریان رو به نگین گفت و نگینم یه فکري کرد و از جاش بلند شد و رفت لباساش رو عوض کرد و برگشت پایین و یه خرده از صبحونه اي که زیور خانم اورده بود خورد و بعدش دوتایی از حاج حسن و سارا خانم خداحافظی کردن و رفتن سوار ماشین شدن و حرکت کردن که مهرداد گفت 60 متري یه جاي نسبتا خوب اجاره کنم!تو حاضري -ببین نگین جون!من زیاد پول ندارم اما می تونم یه اپارتمان 50 با من بیاي توش زندگی کنی؟!
-من هر جا که پس عموم بگه می ام!
«مهرداد یه نگاه با عشق بهش کرد و گفت«
-منم قول می دم که زن خوشگلم رو هر جوري که باشه خوشبخت کنم!البته اگه این دو تا برادر بذارن!
romangram.com | @romangram_com