#بوی_نا_پارت_294
-سلام بابا جون!کجایی؟!زنگ زدم کارخونه گفتن با عجله رفتی بیرون!
-بعله حاج اقا!مساله ي مهمی پیش اومده!
-چی شده؟!
-می ام خدمتتون می گم!
-همین الان بگو که دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه!
-اخه الان نمی شه!
-می گم همین الان بگو!کجایی الان تو؟!
-منزل خان عمو جان!
-کچا؟!
-منزل خان عمو جان؟!
-اونجا چی کار میکنی؟!چی شده؟!
-راستش چشم شما روشن!قراره به زودي و سلامتی بابا بزرگ بشین!
«اینو که مهرداد گفت و سکوت برقرار شد«!
-الو!اقاجون؟!
«حاج عباس تو یه لحظه تمام محاسباتش رو انجام داد و بعد همونجور که واقعا و از ته قلب از نوه دار شدن خوشحال شده بود و از طرفی م تند حساباش رو کرده بود گفت«
-به به!به به!به مبارکی!به سلامتی!به خوبی!به خوشی!
-خیلی ممنون حاج اقا!
-به به!به به!چشمم روشن شد!کی فهمیدي تو؟!
-همین یه ساعت پیش؟!
romangram.com | @romangram_com