#بوی_نا_پارت_297
«اینطوري دوتایی با شوخی و خنده رسیدن خونه ي مهرداد اینا و رفتن تو.لیلا خانم که سر از پا نمی شناخت!حاج عباسم خوشحال بود اما یه خوشحالی مخصوص به خودش که یه خورده فکر انتقام گرفتن از حاج حسنم توش بود!
خلاصه یه ساعتی م مهرداد اینا اونجا بودن و بعدش دوتایی با هم ناهار رفتن بیرون و بعدشم مهرداد نگین رو رسوند خونه شون و خودش رفت دنبال اجاره ي یه اپارتمان و چند تا اژانس مسکن رو سر زد و بعدش برگشت خونه و تا وارد شد و حاج عباس احضلرش کرد«.
-مهرداد!بابا!
-بعله اقا جون؟!
-زهر مار و اقا جون!
-بعله حاج اقا!
-کجایی باباجون!؟
-اومدم ! اومدم خدمتتون!
«مهرداد رفت تو سالن و سلام کرد و حاج عباس گفت«
-سلام باباجون.بیا یه دقیقه بشین کارت دارم.
-چشم.
«مهرداد نشست رو مبل و گفت«
-بفرمایین!سرا پا گوشم!
-ببین باباجون حالا که بسلامتی داري بچه داري می شی می خواي چیکار کنی؟!
-والا باباجون می خوام واقعا براي بچه م پدري کنم!
-نه ! منظوطم اینه که چه برنامه اي الان داري؟
-راستش بابا جون تو این فکرم که اگه بچه م پسر بود تا بچه س بفرستمش سربازي که زودتر خدمتش تموم بشه و خیالم از این یکی راحت بشه!
-باز شوخی کردي؟!
-اخه باباجون من هنوز دوتا اتاق ندارم که دست زنم رو بگیرم و ببرم توش اون وقت شما سراغ اینده رو ازم می گیرین؟!
romangram.com | @romangram_com