#بوی_نا_پارت_285

!» نگین بازم خندید «

-اگه دختر باشه و شکل تو که بیچاره شدم!

-چرا؟!

-از همون فرداي به دنیا اومدنش هی باید جواب خواستگارا رو بدم!

!» دل نگین بر خلاف چند دقیقه قبل ش که سرد سرد بود،گرم گرم شد «

-اون وقت باید براش دو تا محافظ بگیرم که خواستگارا ندزدنش!

-یعنی من انقدر قشنگم؟!

-پس چی؟این چند وقته که ندیدمت و صدات رو نشنیدم مثل دیوونه ها بودم!

-پس چرا بهم تلفن نکردي؟

-آخه ازت ناراحت بودم!حالا ولش کن!الان که دیگه هم یه زن خوشگل دارم و هم یه بچه ي ماه که قربون هر دوشون می رم!

حالا نگین فقط می خندید و بر عکس یه خرده پیش که شاید یه کم از باردار شدنش ناراحت بود،احساس عجیبی می کرد!احساس شادي!احساس رضایت!احساس مادر شدن

-اي مرد شور این راه رو ببرن که چقدر طولانیه!اما دارم مثل برق می آم!

تو اون لحظه هر چقدر مهرداد رو دوست داشت،صد برابر مهرش تو دلش زیاد تر شده بود!مخصوصا با شنیدن حرفاش که تونسته بود صد و هشتاد درجه نگین رو عوض کنه!اونم تو چند دقیقه

-مهرداد!

-جون مهرداد!

-یواش بیا!

-چشم!چشم!صبحونه خوردي؟

-نه!

-اي واي!اي واي!بچه م الان گرسنه س!سر راه یه قوطی شیر خشک بگیرم بیام؟


romangram.com | @romangram_com