#بوی_نا_پارت_284

-شنیدي؟

نگین تا صداي بوق رو شنید و آروم شد و پشیمون!براي همین م سکوت کرد که مهرداد گفت «

-تا صداي گریه ت رو شنیدم و دوییدم طرف ماشین!حالام تو راهم!توام برو رو تخت دراز بکش تا من برسم!

» نگین با همون گریه اما آروم تر گفت «

-باشه!

-آفرین!حالا بگو ببینم آزمایش دادي؟

-آره!

-مطمئنی؟!

-آره!

-خب خب!نمی دونم باید تبریک بگم یا یه چیز دیگه!

نگین دیگه گریه نمی کرد!چون شوهرش داشت می اومد پیشش!محکم و مطمئن!حالا دیگه تنها نبود و نمی ترسید

-سر راه پوشک بگیرم بیام؟

!» نگین یه کوچولو خندید «

-نفهمیدي اسمش چیه؟یعنی دختره یا پسره؟

!» نگین بیشتر خندید «

-اما یه خرده عجله نکردي؟حالا وقت بود آ!

» نگین آروم و با خنده گفت «

-یعنی تو بچه نمی خواستی؟

-من غلط بکنم!من سالها بود که از خدا بچه می خواستم فقط آدم شو پیدا نمی کردم!یعنی زن خوب و خوشگل پیدا نمی کردم!


romangram.com | @romangram_com