#بوی_نا_پارت_286
» این دفعه نگین با صداي بلند خندید و گفت «
-نه،حالا زوده!
-پس بدو برو یه چیزي بخور که من طاقت گرسنگی بچه مو ندارم!
-باشه!
-رفتی؟
-می رم!
-بگو جون تو!
-جون تو!
-الان دیگه آرومی؟
-آرومم!
-آفرین!منم دیگه کم کم می رسم!
-یواش رانندگی کن!
-باشه!باشه!
-پس فعلا خداحافظ!
-خداحافظ عزیزم!
-مرسی مهرداد.خیلی دوستت دارم!
-منم همینطور!منم دوستت دارم!بیشتر از قبل!خیلی بیشتر!
» تلفن رو که نگین قطع کرد،متوجه شد که سارا خانم دم در ایستاده.یه لبخند بهش زد که سارا خانم گفت «
-چی شد؟
romangram.com | @romangram_com