#بوی_نا_پارت_281

-واي که مفت مفت باختم!

-چی رو باختی آخه؟!

-خواستم اونو بچزونم،خودم چزونده شدم!تو ام دختر تربیت کردي؟!حداقل یادش می دادي که....

-دیگه داري اون روي منو در می آري آ!بس کن دیگه!

سارا خانم واقعا دیگه عصبانی شده بود!اینا رو گفت و از جاش بلند شد و رفت تو خونه.نگین همون پشت در راهرو ایستاده بود . گریه می کرد و به حرفاي حاج حسن گوش می داد!حاج حسن یه ریز داشت داد می زد و نفرین می کرد!سارا خانم تا رسید به نگین و یه نگاهی بهش کرد و گفت

-داري گریه می کنی؟!

» نگین سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت «

-همین الان یه زنگ بزن به مهرداد و جریان رو بهش بگو!اون شوهرته!باباي بچه ته!هر چی گفت گوش کن!فهمیدي چی می گم؟هر چی گفت گوش کن!کینه و نفرت و عقده،چشم این دو تا رو کور کرده!اگه تو ام بخواي به حرف این گوش کنی و مهردادم به حرف اون یکی،باید قید زندگی ت رو بزنی!حالا خودت می دونی!

» نگین همونجور که گریه می کرد گفت «

-چیکار کنم مامان؟چیکار کنم؟

-همونکه گفتم!من مادرتم و دارم بهت می گم!برو به شوهرت زنگ بزن!

-آخه بابا چی؟!

-اگه من مادرتم،بهت اینو می گم!بدو ببینم!بدو تا یه بلایی سر بچه ت نیومده!بدو می گم!

سارا خانم آخرین کلماتش رو با فریاد گفت و نگین م دویید طرف پله ها و رفت بالا و رفت تو اتاقش و شماره ي مهرداد رو گرفت و تا مهرداد جواب داد با گریه گفت

-مهرداد!

» مهرداد یه لحظه مکث کرد و بعد آروم گفت «

-نگین!؟

-پاشو بیا!

-چی شده؟!چرا گریه می کنی؟


romangram.com | @romangram_com