#بوی_نا_پارت_238


خدا بزرگه ! حتما همه چی درست می شه ! پاشین خسته این!

نگین و مهرداد با ناراحتی از جاشون بلند شدن و دوتایی رفتن تو یکی از اتاقا که عمه خانم براشون درست کرده بود و درو بستن و دوتایی نشستن رو تخت که نگین زد زیر گریه!حالا مهرداد سعی می کرد که ارومش کنه اما خودش از نگین وضعش بدتر بود

-گریه کن دیگه!

-مهرداد ! چیه عزیزم؟

-اینا چرا همچین می کنن؟

-بچه ان دیگه!

-اصلا فکر ما نیستن!

-تو خودتو ناراحت نکن!

-چه فکرا براي خودم می کردم!

-گریه نکن منم گریم میگیره ها!

-اگه بازم لج بازي کنن چی ؟!

-نه حتما با هم کنار میان!

-اخه چرا این جوري شد؟!همه چی درست بود که!

-حالام چیز ینشده ! من می رم با بابا محرف می زنم حتما همه چی دوباره درست می شه!

» تو همین موقع صداي زنگ تلفن اومد و یه خرده بعد ثزیا اروم در زد «

-بفرمایین!

-نگین خانم!

-بعله ؟!

-پدرتون می خوان باهاتون صحبت کنن!

romangram.com | @romangram_com