#بوی_نا_پارت_237
» نگین با تعجب گفت «
-چمدون قرمزه؟!
-اره دیگه ! همون که توش قواره فاستونی و قاب منبت کاري شده و صنایع دستی و حوله و این چیزا رو گذاشتیم!
» نگین زود مطلب رو گرفت و گفت «
-اهان ! اهان ! مگه تو از فرودگاه نیاوردیش؟
-نه ! مگه تو نیاوردیش؟!
-نه!
-اخ اخ اخ ! انگار تو گمرك جا گذاشتیمش ! عجب حواسی دایم ما!ببخشین عمو جان ! ایشالا فردا می رم فرودگاه می ارمش ! تمام سوغاتی اهل بازار و کسبه اون توئه!
-عیبی نداره عمو جون!اما فردا حتما برین بگیرینش که لوطی خور نشه!
-چشم عمو جون!
خلاصه اون روز تا ساعت چهار چنج عصر همگی انونجا بودن و بعدش بلند شدن و رفتن.وقتی نگین و مهرداد و عمه خانم تنها شدن نگین که خیلی ناراحت بود گفت
-عمه جون! مگه قرار نبود یه اپارتمان براي ما اماده کنن که وقتی برگشتیم بریم توش؟!
» عمه خانم یه نگاهی بهش کرد و گفت «
-والا قرار بود اما نمی دونم چرا نشد!
» مهرداد گفت «
-یعنی چی عمه جون!؟
-باز باهم لج کردن! شماها که رفتین من یه بار به هر دوشون تلفن کردم و پرسیدم که فکر خونه براي شما ها هستن یا نه ! هر دوشون گفتن که هستیم.منم خیالم راحت شد اما دیروز فهمیدم که دروغ می گفتن!
-اخه سر چی لج کردن!؟
-نمی دونم والا ! حالا شما ها خودتونو ناراحت نکین ! فعلا بلند شین برین استراحت کنین تا بعد ببینم چی می شه !
romangram.com | @romangram_com