#بوی_نا_پارت_236


حاج حسنم شروع کرد به تعریف کردن

-به به ! افرین به سلیقه ي دامادم ! افرین!

حاج عباس سوغاتش رو گذاشت بغلش و گفت

-مهرداد جون بقیه سوغاتی ها کو؟

» مهرداد یه نگاهی به باباش کرد و یه لبخند زد و گفت «

-بقیه ش اقا جون ؟!

-اره بابا جون ! چیا دیگه اوردین؟

-براي کی اقا جون ؟!دیگه کسی نمونده!

-پس کسبه ي بازا چی؟!من جلوشون ابرو دارم!

» مهرداد یه نگاهی به حاج عباس کرد بعد گفت «

-اهان ! اونا ! بعله ! البته!

-چهار تا قواره ي فاستونیه یه صنایع دستی چیزي! بالاخره باید بهشون وغاتی داد دیگه!

» حاج حسنم تند گفت «

-نگین بابا ! براي این رفقاي ما چی سوغاتی اوردي؟

» نگین که هنوزگیج حرفاي حاج عباس بود گفت «

-بله اقا جون؟!

-می گم شال گردنی ؛قاب عکسی ، حوله اي چیزي نیاوردین؟

» نگین نمی دونست باید چی بگه که مهرداد زود اومد به کمکش و گفت «

-اوردیم عمو جون ! اوردیم ! نگین جون ! اون چمدون قرمزه کجاست ؟

romangram.com | @romangram_com