#بوی_نا_پارت_239
نگین بلند شد و با مهرداد از اتاق رفتن تو سالن.گوشی دست عمه خانم بود و منتظر که نگین بیاد.چهره عمه خانم خیلی تو ه مبود!نگین گوشی رو گرفت و یه نگاهی به عمه خانم کرد و گفت
-الو!
-نگین ؟!
-سلام اقا جون!
-سلام بابا!
-طوري شده اقا جون؟
-نه بابا جون!فقط گفتم با مهرداد بیایین اینجا بمونین تا یه جایی رو براتون جور کنم!
-اوننجا ! مهرداد ؟!
-اره بابا جون ! خوب نیست وقتی خودت خونه به این بزرگی داري خونه ي عمه خانم باشی! مردم چی می گن؟! غیر از اون باعث مزاحمت میشین شما!عمه خانم سن و سالی ازش گذشته و می خواد تو خونه اش راحت باشه!
» نگین یه مکثی کرد و بعد گفت «
-هر جور شما بفرمایین!
-اره بابا جون! چمدوناتون رو وردارین و بیاین!
-چشم.
-پس فعلا خداحافظ.
-خداحافظ.
» نگین گوشی رو قطع کرد و مات شده به مهرداد که عمه خانم گفت «
-چی شده ؟!
-اقا جون میگن با مهرداد بریم اونجا!
-لا اله الا الله ! باز افتادن سر دنده لج!
romangram.com | @romangram_com