#بوی_نا_پارت_209

«بعد یه مجمعه رو اون ورداشت و یکی م مهدي خان و رفتن تو خونه و رفتن تو اشپزخونه که مهدي خان گفت«

-من الان خودم همه جارو می کنم!

«ابرام اقا و پري خانم با چشماي معصوم و پر تمنا نگاهی به مهرداد کردن که مهردادم خندید وگفت«

-نه مهدي خان!شما برو بالا سر اوس مراداینا واستا و تا کارشون تموم شد و یه خبر بده به من!

-چشم اقا!

«مهدي خان اینو گفت و برگشت تو حیاط که پري و ابرام اقا یه لبخند پر از تشکر به مهرداد زدن و مهردادم جواب لبخندشون رو داد و گفت«

-گوشت رو همینجوري که تیکه تیکه کردن بدارین تو یخچال !یکی یکی واروم اروم!

«اینو گفت و برگشت تو سالن .وقتی پري خانم و ابرام اقا تنها شدن ابرام اقا گفت«

-ادم چه چیزایی تو این زندگی می بینه!

«پري خانم به یه لبخند گفت«

-مثلا چی؟

-والا دیشب من خواب دیدم که یه طناب گره خورده دستمه ودارم تند تند رو وا میکنم!امروز خوابم تعبیر شد!

-چطور مگه ابرام اقا؟

-یعنی گره از کارم واشد!

-گره چی بود اخه؟

-پیدا کردن چیز دیگه!

-چی؟!

-همونکه دنبالش می گشتم!

-دنبال چی می گشتین؟


romangram.com | @romangram_com