#بوی_نا_پارت_208

-منم می دونم کارت رو انجام می دي!اتفتقا داشتم از دور نگاهت می کردم!الحق خیلی خوبم کارت رو انجام دادي!پدر ابرام اقا بیچاره رو در اوردي!

«پري خانم دوباره خندید که نگین م اومد تو اشپزخونه و گفت«

-چی شده مهرداد؟

-هیچی!این ابرام اقاي شما تو طالعش اسارت افتاده!داره دستی دستی خودشو بیچاره میکنه!

«پري خانم خندید وگفت«

-این حرفا چیه اقا؟!

-این پري خانم مام البته داره کار خودشو میکنه!یعنی با طالع سیاه ابرام اقا دست به یکی کرده و میخواد دمار از روزگار ابرام اقا در بیاره!

«-نگین خندید ودست مهرداد رو گرفت و کشید برد وقتی از اشپزخونه رفتن بیرون گفت«

-چیکارشون داري؟!شاید دو تا عروسی گرفتیم!

-به همین شلی؟!کلفت ما سر قفلی داره!حاج اقا عباس جون شه وجون این پري!مگه به این مفتی ها شوهرش میده!از بچه گی بزرگش کرده!

-تورو خدا اذیتشون نکن!

«مهرداد خندید و گفت«

-پس بذار منم با طالع ابرام اقاي بدبخت همکاري کنم!

«اینو گفت ورفت تو حیاط.ابرام اقا دمق و پکر یه جا واستاده بود و رفته بود تو فکر که مهرداد رسید و گفت«

-ابرام اقا!

-بعله اقا!

-این دو تا مجمعه رو ببر تو اشپزخونه به پري خانم کمک کن تا بیچاره شی!یعنی بذارین تو یخچال!

«چشم ابرام اقا برق زد وتند گفت«

-چشم اقا!چشم اقا!


romangram.com | @romangram_com