#بوی_نا_پارت_202

» یه خرده هر دو ساکت شدن که حاج حسن گفت «

-حالا مهرداد نره یه دفعه واقعا از این نمایش رو حوضیا و موسیقی سنتی بیاره ؟! مجلس خراب می شه ها!

-نه بابا ! مگه ندیدي چی گفت ؟ گیتاره و ارگ و جاز ! رقص نور و این چیزام هس ! فقط خدا کنه خواننده هه صداش خوب باشه!

-فکر نکنم ! می گفت طرف رپ می خونه ! تو نامزدي کی تا حالا رپ بخونن ؟!

-اره منم شنیدم!

-می گم چه طوره خودمون مهرداد رو بفرستیم پیش پسر حاج علا؟!تو کار موزیک و این چیزاس ! استودیو داره ! میگن کارشون عالیع!

-میشناسمش!با چند تا از این خواننده هاي خوبم کار می کنه ! همونا که شبی یکی دو ملیون میگیرن می ان عروسی!

-مفته والا ! کارشون خوب باشه مفته!

-اگه یه شومنم بتونیم گیر بیاریم که دهن گرم داشت هباشه عالیه!

-خودشون سراغ دارن می گن شومن شونم خیلی معروفه ! از هموناس که...

» یه مرتبه سارا خانوم و لیلا خانوم و نگین و مهرداد برگشتن تو سالن که زود حاج حسن گفت «

-بعله ! انشاالله همه چیز به خیر و خوشی و میمنت می گذره ! شما نگران نباشین حاج اقا ! ابروي شما ابروي ماست!

-سایه ي شما کم نشه!

-شما تلفن اون بزرگوار رو دارین؟

بعله!بعله!تو دفترم نوشتم.خیالتون راحت باشه!من خودم به حاج آقا علا سفارشات لازم رو جهت اون موضوع می کنم!

-خدا شما رو خیر بده حاج آقا!

از اون طرف ابرام آقا و مهدي خان رفته بودن تو حیاط به اوس مراد و شاگرداش کمک کنن.استاد مراد یا همون اوس مراد تقریبا کارش تموم شده بود و گوسفندا رو شقه کرده بود و براي اینکه گوشت رو تو یه چیزي بذاره به مهدي خان گفت

-آقا،بی زحمت چند تا ظرف بیارین گوشتا رو بذاریم توش.

» مهدي خان که یه عاقله مرد حدود پنجاه ساله بود تا خواست بره تو خونه،ابرام آقا پرید جلو و گفت «


romangram.com | @romangram_com