#بوی_نا_پارت_184

-پس برم یه آبی به صورتم بزنم!دستشویی کجاست؟

بیا!بیا ببرمت!بابام تو خونه یه کیسه پشکل ماچه الاغ و کاه و کاهگل و این چیزا داره!به محض اینکه کسی اینجا حالش بد بشه و یه دود و دم راه میندازه و طرف باید بخور این چیزا رو بده!بدو تا کارت به حکیم علفی نکشیده!

نگین با خنده راه افتاد دنبال مهرداد.از اون طرف وقتی تعارف ها تموم شد و همگی نشستن و شیرینی و میوه م به اندازه ي کافی سرو شد،حاج حسن پرسید

-زن داداش،کارت آ رو نیاوردن؟

-چرا حاج آقا!مهرداد زنگ زد بهشون.با پیک فرستادن.الان دیگه باید برسه.

به سلامتی انشاله!

-به سلامتی و مبارکی.

-به سلامتی.

-انشالله خدا همه رو خوشبخت کنه و از صدقه ي سر همه،این دو تا بچه رو هم خوشبخت کنه!

-انشالله!

-به حق بزرگیش!

-انشالله!

-کجا رفتن اینا؟

» مهرداد همونجور که داشت با نگین برمی گشت تو سالن گفت «

-اومدیم حاج آقا عمو!

-چی شد؟!

-یه آبی زد صورتش!خون رو که دید غش کرد!

-بچه گی شم اینجوري بود!حالا بهتري بابا جون؟

-بعله بابا جون.مرسی.


romangram.com | @romangram_com