#بوی_نا_پارت_185

-خب بیا بشین.عمو جون شمام بیا بشین.

-چشم!

-چشم خان عمو جون!

» خلاصه این دو تام رفتن نشستن که زنگ زدن و مهدي خان آیفون رو جواب داد و گفت «

-آقا پیکه!

-برو حساب کن پولش رو!یه چیزي م به خودش بده و کارت آ رو بگیر و بیار.

-چشم آقا!

» مهدي خان رفت و چند دقیقه بعد با دو تا کارتن برگشت و گذاشت شون رو میز که حاج حسن تند گفت «

-به مبارکی ایشالله!

-ایشالا!

-بفرماین حاج آقا عباس!

-شما بفرمایین حاج آقا حسن!

-امکان نداره!شما بزرگترین!

-اختیار دارین!بفرمایین!

-پس با اجازه تون.بسم الله الرحمن الرحیم.

» حاج حسن در یکی از کارتن ها رو وا کرد و یه کارت برداشت.یه نگاهی بهش کرد و خندید و گفت «

-آفرین!سلیقه تون خوبه!خیلی قشنگه!

-ممنون خان عمو!

» بعد کارت رو باز کرد و یه نگاه بهش انداخت و گفت «


romangram.com | @romangram_com