#بوی_نا_پارت_183

بیرونم اوس مراد و شاگرداش مرتب صلوات می فرستادن و تو خونه حاج عباس و حاج حسن م جواب می دادن.بقیه م هنوز مشغول تعارف کردن و خوشامد گفتن بودن!حالا ببینین چه خبر بود اونجا!در همین وقت یکی سلام کرد و حاج عباس یه نگاهی از رو تعجب کرد که حاج حسن آروم گفت

-آدم منه حاج آقا!ابرام آقا!

-خوش آمدي ابرام آقا!بفرمایین!بفرمایین!مهدي خان!

مهدي خان تند دویید تو که به ابرام آقا تعارف کنه و با خودش بردش اون قسمت خونه که چشم ابرام آقا افتاد به پري خانم و گل از گلش شکفت!حالا مگه می رفت؟!

از اون ور پري م که از ابرام اقا بدش نیومده بود بري اینکه بیشتر تو سالن بمونه،هی اسفند می ریخت تو آتیش و دود » راه مینداخت که مهرداد گفت

-بابا الان همسایه ها زنگ می زنن آتش نشانی آ!دود خونه رو ورداشته!چشم چشم رو نمی بینه!پري خانم!پري خانم!می خواي ابرام آقا رو نیگا کنی نیگا کن!دیگه چرا دود و دم راه میندازي!

-اوا خدا مرگم بده آقا!این حرفا چیه!؟

-بابا اینجا شده مثل این تظاهرات خیابونی از بس شما دود ول دادین!بسه دیگه!بخدا هر چی چشم شور و شیرین و بی نمک بود کور شد و از حدقه دراومد هیچی،چشم خودمونم داره از کاسه در می آد!ببر اون منقل رو!

!» خلاصه با این تشریفات حاج حسن وارد خونه ي حاج عباس شد «

-حاج آقا بفرمایین اینجا!

-همین جا خوبه حاج آقا!

-به ارواح خاك آقام اگه بذارم!بفرمایین این بالا!بفرمایین!مهدي خان!بپر یه بالش بیار بذار پشت حاج آقا!

-نه!نه!خوبه همینجور!

-میوه شیرینی چایی شربت!بدو پري خانم!بفرمایین زن داداش!بفرمایین بالا!چشه دختر عموت مهرداد!

-غش کرد بابا جون!غش کرد!

-یه خرده سرکه بیار بگیر زیر دماغ برادر زاده م نفس بکشه!سرکه عالیه!

» حاج عباس که اینوگفت و مهرداد یواش در گوش نگین گفت «

-نگین پاشو که الان سرکه و تنتورید و کاهگل و پشکل ماچه الاغ می آد!پاشو وگرنه کارت می کشه به بیمارستان!

» نگین م آروم گفت «


romangram.com | @romangram_com