#بوی_نا_پارت_177
خوابید!
فردا صبحش مهرداد از خواب بیدار شد و کاراشو کرد و رفت پایین براي صبحونه.حاج عباس رفته بود بازار.مهرداد صبحونه ش رو خورد و وقتی خواست حرکت کنه لیلا خانم صداش کرد و یه ورق کاغذ داد دستش و گفت«
-ینو بابات داده.متن کارت وتاریخ و ادرس رو برات نوشته که اشتباه نکنی!
-ممنون مامان جون.من برم که دیرم نشه!
-برو مامان به سلامت.
«مهرداد سوار ماشین شد و حرکت کرد و 20 دقیقه بعد رسید جلوي خونه ي عموش اینا و پیاده شد وزنگ زد.نگینم که حاضر شده بود تا خواست از سارا خانم خداحافظی کنه مامانش گفت«
-بیا مامان جون !اینو بابات داده بدم بهت.متن و تاریخ نامزدي و این چیزاس.
-مرسی مامان جون .فعلا خدا حا فظ.
-بسلامت .سلام به مهرداد برسون.-بزرگیتون رو میرسونم .خداحافظ.
«نگین خانم از خونه بیرون اومد وتا مهرداد رو دید گفت«
هستی؟ -سلام.همیشه اینطوري
-سلام همیشه!
-افرین پر خوب!بریم که دیر نشه!
«دوتایی سوار شدن که مهرداد کاغذي رو که حاج عباس براش نوشته بود در اورد و داد به نگین وگفت«
-بخون ببین بابام تاریخ و اینا رو چی نوشته که اونجا اشتباه نکنیم!
-اتفاقا باباي منم برام نوشته.
-اره باید حواسمون باشه که ساعت و تاریخ و ادرس درست باشه!راستی بابام گفت قراره تو یه باغ نامزدي رو
بگیرن!تو می دونی کجاس؟
-نه!خبر ندارم!
romangram.com | @romangram_com