#بوی_نا_پارت_176
-چشم!فرمایش دیگه اي ندارین؟
-نه بابا جون.یه مدیر کارخونه مزنگ زدم و گفتم فردا نمی اي!
-ممنون اقا جون!مامان شما امري ندارین؟
-نه عزیزم.برو استراحت کن.
-پس فعلا با اجازه.
«مهرداد رفت بالا تو اتاقش که کاراشو بکنه وبخوابه.از اون طرفم وقتی نگین رسید خونه دید حاج حسن وسارا خانوم تو سالن نشیتن.رفت جلو و سلام کرد که حاج حسن گفت«
-سلام بابا!بپر برو بخواب که صبح زود بیدار شی!
-براي چی اقاجون؟
-کارت دیگه!
-ساعت ده مهرداد می اد اقاجون!
-ده!ظهره کخ!اونوقت کی چاپ می کنن؟!
-اقاجون الان سه چهار ساعته کارت چاپ می کنن!
-بسیار خب!فقط فردا کلکش رو بکنین که پسر عموت باید سر کارخونه باشه!بعدشم من فکرامو کردم دیدم واسه نامزدي همون 200 نفر مهمون کافیه!هتن؟!
«نگین خیلی خوشحال شد وگفت«
_بعله اقاجون زیادم هست!
-خب!خب!پس برو بخواب که صبح سر حال باشی!به معاون شرکتم زنگ زدم و گفتم فردا نمی اي!
-ممنون اقاجون!
-برو بابا!برو بخواب!
«نگینم به هر دو شب بخیر گفت ورفت تو اتاقش و کاراشو کرد وبا یه دنیا امید و ارزو و رویاهاي خوب گرفت
romangram.com | @romangram_com