#بوی_نا_پارت_149


-بعله عمو جون!

بعد از تو جیب ش یه خودکار دراورد و داد بهش.حاج حسن م خودکار رو گرفت و دوباره یه نگاه به تقویم کرد و گفت

-بذار با سارا خانمم صحبت کنم،بعد!

» دوباره بلند شد و رفت.این دو تام جلو پاش بلند شدن.وقتی از سالن رفت بیرون،مهرداد به نگین گفت «

-عمو خیلی خوشحالن!

-آره!خیلی!

-حق م دارن!یه همچین دامادي گیر اوردن،اونم تو این دوره زمونه کم چیزي نیس!خیلی بخت بلند میخواد!

» نگین یه نگاهی بهش کرد و گفت «

-شانس اوردي که پسر عمومی وگرنه بهت نگاهم نمی کردم دیوونه!بذار یه لیست از خواستگارام بیارم تا تو بفهمی چه شانسی آوردي!حالام زیاد دلت رو خوش نکن!معلوم نیست جوابم چی باشه!

-یعنی چی؟با این سرعت که عمو جون دارن ترتیب کارا رو می دن،فکر کنم آخر امسال بچه مون رو می تونیم بذاریم مدرسه!بابا چه خبره آخه؟من امروز اومده بودم یه سلامی عرض کنم و برم!دارن شوخی شوخی منو می شونن سر سفره ي عقد!کاشکی امروز وکیل م رو با خودم آورده بودم آ!حداقل یه خرده ازم دفاع می کرد!

-راست می گی مهرداد خان؟

-دروغم چیه!

-پس یه د قیقه صبر کن!

!» نگین از جاش بلند شد «

-کجا می ري؟

-می رم به بابام بگم که شما هنوز فکراتون رو نکردین!

-ا...!نري آ!

-یه دقیقه صبر کن!

-ا...!دختر عمو جون شوخی کردم!

romangram.com | @romangram_com