#بوی_نا_پارت_148


-هفت که دیره!

-خیلی دلت می خواد منو تند تند ببینی؟

-خیلی!پس این همه سال که از من بی خبر بودي چقدر ضرر کردي!

-نه!قبلا یه گربه ي خوشگل داشتم،سرم به اون گرم بود!

-یکی دیگه می زنم تو ساق پات آ!

-نزن بابا دیگه!از دیشب تا حالا دارم لنگ می زنم!

-ببلینم!تو هنوز با دوستات در ارتباطی؟

-با بعضیاشون!چیه؟می ترسی برم دنبال الواطی؟

-نه!همینجوري پرسیدم!

-تو چی؟

-آره!با اکثرشون در ارتباطم!

-آخ جون!حتما باید بعد از ازدواجم ارتباط تون رو حفظ کنی!اصلا م فکر منو نکن!

» نگین اومد که جوابشو بده که باز حاج حسن وامد تو سالن و هر دو جلوش بلند شدن که حاج حسن گفت «

-بشینین بچه ها!راحت باشین!نگین جون مادرت رو ندیدي؟

-نه بابا جون!

-نمی دونم این تقویمم رو کجا گذاشتم!عمو جون شما تقویم دارین!

-بعله عمو جون!

بعد دست کرد جیب ش و تقویم حاج عباس رو درا.رد و داد به حاج حسن!حاج حسن م تقویم رو باز کرد و یه نگاهی بهش انداخت و گفتم

-خوبه!تو اون برج یه عید داریم!میشه نامزدیتون رو بندازیم اون شب!خودکار داري عمو جون؟

romangram.com | @romangram_com