#بوی_نا_پارت_150


» نگین اومد بره که مهرداد تند دستش رو گرفت و گفت «

-بخدا شوخی باهات کردم!

-من با کسی شوخی ندارم!

!» قیافه نگین جدي جدي شده بود «

-به جون تو شوخی کردم!

-ول کن می خوام برم!

-غلط کردم!غلط کردم!دختر عمو جون!تو که انقدر بداخلاق نبودي!

-نمی شه!عصبانی م!

-خب چیکار کنم که عصبانیتت تموم بشه؟

-باید با این سیب محکم بزنم تو سرت!

» بعد یه سیب بزرگ ورداشت!مهرداد یه نگاهی به سیبه کرد و گفت «

-من حرفی ندارم!می خواي بزنی بزن اما فکر نمی کنی اگه سیب به این بزرگی بخوره تو سر من جا به جا خونریزي مغزي می کنم،اون وقت دیگه واسه تو شوهر نمی شم؟

-خیلی خب!با این شلیل می زنم!

-حالا نمی شه با گیلاس بزنی؟میوه میوه س دیگه!بیا!این م گیلاس درشت!بزن!

-خیلی پررویی!باهات قهرم!

-واي قلبم !آخ قلبم!از قهر و این چیزا نگو که قلبم می گیره!یعنی دلم میشکنه!

-ازم یه خرده تعریف کن تا ببخشم ت!

-چشم!شما اول بشین تا من تعریف کنم!

-نه!همینجوري تعریف کن!

romangram.com | @romangram_com