#بوی_نا_پارت_140

نگین خانم با دل تو دلش نبود وهمه ش ساعت رو نگاه می کرد که کی 10 دقیقه می گذره!یه لباس خیلی قشنگ پوشیده بود و موهاش رو خوشگل درست کرده بود و یه گل خوشگلم زده بود بهشون.

درست سر 10 دقیقه اومد پایین واروم رفت طرف سالن.

مهرداد طوري نشسته بود که از همون دور می تونست نگین رو ببینه!

تا نگین وارد شد و چند قدم اومد تو سالن و مهرداد از جاش بلند شد که نگین از همون دور یه سري بهش تکون داد وبرگشت .مهرداد مات شد بهش اما هیچی نگفت.نگینم از سالن اومد بیرون وبا خودش شروع کرد به شمردن تا 300 !تو همین موقع حاج حسن بلند گفت«

-کجا رفتی بابا جون؟!بشین شما عموجون!بشین!

«مهرداد دوباره نشست که سارا خانم دوباره احوال پرسی رو که حاج اقا حسن کرده بود تکرار کرد«!

-لیلا خانم خوبن؟

-ممنون خوبن!

-حاج اقا چطورن؟

-ممنون!سلام می رسونن خدمتتون!

-اینجا رو راحت پیدا کردین؟

-بعله!

-اذرسمون سر راسته!

-بعله خیلی سر راسته!

-چه گلاي قشنگی!واقعا ممنون!

«نگین خانمم با یه خرده تقلب تو شمارشدوباره برگشت تو سالن و رفت طرف مهرداد اینا که مهرداد دوباره از جاش بلند شد ومات شد به نگین که تو اون لباس خیلی خیلی قشنگ شده بود!طوریکه یادش رفت سلام کنه و وقتی نگین رسید جلوش تازه یادش افتاد وتند گفت«

-سلام!

-سلام!بفرمایین!خیلی خوش امدین!

«حاج حسن تمام حرکات مهرداد رو زیر نظر داشت و دیگه کاملا فهمیده بود که این پسر داماد خودشه وخیالش راحت شد و گفت«


romangram.com | @romangram_com