#بوی_نا_پارت_141

-خانم چایی چی شد؟!

-الان!الان!زیور خانم!

-بعله خانم؟!اومدم!

«نگینم رفت رو یه مبل بین مهرداد و سارا خانم نشست که حاج حسن گفت«

-اقا مهرداد خجالت دادن!

-اختیار دارین حاج عمو خان!

آخه این کارا چیه؟آدم خونه ي عموش که می ره نباید از این کارا بکنه!

-ببخشین!ناقابله!

-زنده باشی عموجون!البته تشکر رو باید کس دیگه اي بکنه!

» بعد یه اشاره کرد به نگین که نگین آروم دسته گل رو ورداشت و یه نگاه بهش کرد و اروم گفت «

-مرسی!خیلی قشنگه!

» بعد برد جلو صورتش و بوش کرد و لبخند زد که حاج حسن تند گفت «

-این دیگه چیه پس؟!

-ببخشین تو رو خدا!

-نگین خانم فکر کنم اینم مال شماس!

بعد اشاره کرد که یعنی بازش کنه!نگین م آروم همونجور که دسته گل تو دستش بود،جعبه رو برداشت و تشکر کرد و آروم آروم کادوش رو باز کرد و بعدش در جعبه رو!یه نگاهی توش کرد و بازم آروم گفت

-خیلی قشنگه!ممنون!

» بعد جعبه رو داد دست سارا خانم که اونم یه نگاهی توش کرد و گفت «

-خیلی شیکه!ممنون عزیزم!ممنون!


romangram.com | @romangram_com