#بوی_نا_پارت_122


-فکراتو بکن!ببین فردا پشیمون نشی آ!من آبرو دارم!تو فامیلی یه!

-هر چی شما بفرمایین آقاجون!

-پس تمومه؟

» دوباره خندید که حاج حسن با لبخند گفت «

-مبارکه ایشالا!به پاي هم پیر بشین!

سارا خانم رفت جلو و در حالیکه گریه می کرد نگین رو بغل کرد!نگین م زد زیر گریه و مامانش رو بغل کرد و بعد رفت طرف حاج حسن که حاج حسن بغلش کرد و گفت

-ایشالا خوشبخت بشی عزیزم!قسمت این بود!

بعد اشک چشمش رو با دستش پاك کرد که زیور خانم از اون طرف هلهله کشید!تو خونه ي حاج عباس م شادي بود!مهرداد دست حاج عباس رو ماچ کرد که حاج عباس م بغلش کرد و گفت

-ایشالا خوشبخت بشی بابا جون!می دونم نگین دختر خوبیه چون حاج آقا حسن رو میشناسم!

-بابا جون تو رو خدا شمام با هم آشتی کنین!

» لیلا خانمم که داشت گریه می کرد گفت «

-آره تو رو خدا!آشتی کنین دیگه!

شماها کاري به این چیزا نداشته باشین!کار شماها درسته!خیال تون راحت باشه!

از اون طرف معلو م نشد پري نوار اي یار مبارکباد رو از کجا گیر آورد و یه مرتبه مجلس شد مجلس عروسی!مهدي خان م اومد تو و شروع کرد به دست زدن!پري م دست می زد و یه منقل کوچولو که مال اسفند بود،تو دستش بود و هی اسفند دود می کرد و هلهله می کشید!از اون یکی طرفم نگین که خیلی خوشحال بود ،خواست بره تو اتاقش و به مهرداد تلفن کنه.به یه هوایی از سالن اومد بیرون و رفت بالا تو اتاقش.حاج حسن م که خیالش از بابت نگین راحت شده بود گفت

-خانم شماره شونو بگیر!

-می خواي جواب بدي؟

-بعله!

-همین الان؟!

-بعله خانم!معامله ي خوب رو توش دست دست نمی کنن!

romangram.com | @romangram_com