#بوی_نا_پارت_121


-بله مامان؟

-چیکار می کردي عزیزم؟

-تو اتاقم بودم.کاري دارین؟

-بشین بابات می خواد باهات حرف بزنه!

» نگین که سعی می کرد حرکات و رفتارش عادي باشه نشست و گفت «

-بله بابا جون؟

-حاج آقا!حاج آقا!

-بله حاج آقا؟

-می گم شما دیگه بزرگ شدي!بچه م نیستی!خیلی وقت م هس که باید می رفتی خونه ي بخت!حالا بگو ببینم امروز این پسر عموت رو چه جوري دیدي؟

-یعنی چی آقاجون؟

-یعنی ازش خوش ت اومد؟

-چطور مگه آقا جون؟

حاج آقاعموت زنگ زدن اینجا!شما رو خواستگاري کردن!باید جواب بدیم!حالا نظرت چیه؟

» نگین که قند تو دلش آب می کردن سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت «

-می گم نظرت چیه؟

» نگین با کمی مکث،آروم گفت «

-هر چی شما و مامان صلاح بدونین!

دیگه یه سال وقت نمی خواي؟

» نگین خندید و هیچی نگفت «

romangram.com | @romangram_com