#بوی_نا_پارت_120
-عرضم خدمت تون که مهرداد ما دختر خوشگل و قشنگ شما رو دیده و سلام زیاد می رسونه!
-سلام برسونین بهشون!
-حالا ما می خواستیم بدونیم که پسرمون رو به دامادي قبول دارین؟
-اختیار دارین!
-دیگه به قول معروف ریش و قیچی دست شما!اگه افتخار این وصلت رو به ما بدین،در هر زمان که شما وقت داشته باشین مزاحم می شیم!
-اختیار دارن شما مراحمین!منزل خودتونه اما اگه اجازه بدین با نگین م صحبت کنیم!
-حتما!حتما!از قول من سلام بهشون برسونین و ببوسینشون!
-بزرگی تونو می رسونم!
-پس من منتظر خبر شمام!
-حتما!حتما!
-فعلا با اجازه تون!ببخشین بی موقع مزاحم شدم!
-چه مزاحمتی!این حرفا چیه!انشالا هر چی که خوبه و صلاحه ،اون بشه!
-انشالا!به امید خدا!پس فعلا خدانگهدار!
-خدا نگهدار!
» سارا خانم تلفن رو که گذاشت حاج حسن خندید و گفت «
-اي کهنه بازاري!من می شناسمش!جنس خوب رو از دست نمی ده!اما خوشم اومد!معلومه که حسابگره!دست دست نکرد!
-حالا چیکار کنیم؟
-صداش کن نگین رو ببینم!
نگین که تا همون موقع بیرون ایستاده بود و همه چی رو گوش می داد یواش و بی صدا از پله ها رفت بالا که سارا خانم،زیور رو فرستاد که صداش کنه.چند دقیقه بعد نگین اومد پایین و رفت تو سالن و گفت
romangram.com | @romangram_com