#بوی_نا_پارت_123


سارا خانم شماره ي حاج عباس رو گرفت.حاج عباس اینام مشغول شادي کردن بودن که تلفن زنگ خورد و ححاج عباس بلافاصله گفت

-خودشونن!وردار!

» لیلا خانم همونجور که تلفن رو بر می داشت گفت «

-امکان نداره!مگه الان حواب می دن اونا؟!

-من اون کاسب پیر رو می شناسم!وردار!

لیلا خانم تا تلفن رو برداشت و از تعجب داشت شاخ در می اورد! «

-لیلا خانم؟سلام!منم،سارا!

-سلام سارا خانم!حال شما؟احوال شما؟!

-ممنون!ممنون!مزاحم شدم!

-اختیار دارین!کاشی همه ي مزاحمت آ اینطوري باشه و باعث سعادت!

-ممنونم!متشکرم!

-امر بفرمایین!در خدمت تونم!

-ببخشین!یه لحظه گوشی!

» بعد دستش رو گذاشت رو تلفن و آروم به حاج حسن گفت «

-چی بهشون بگم آخه؟

-تلفن رو بزن رو آیفون!

» سارا خانم دستش رو از رو گوشی برداشت و گفت «

-ببخشین لیلا خانم!حاج آقا می گن که من تلفن رو بزنم رو آیفون!

-خواهش می کنم!؟

romangram.com | @romangram_com