#بغض_غزل_پارت_165
شرش رو کم کردم.
خندیدم وگفتم: چرا زدیش؟
-حقش یود، اون رو ولش کن، خودت چه طوري؟
اما من جوابی ندادم، با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: بعد از دو ماه و نیم که دیدمت اینطور باهام رفتار می کنی، خب
حرف بزن بذار صدات رو بشنوم. فقط تو رو خدا بغض و گریه رو بی خیال شو.
اما من بغض کرده بودم. اخه سهیل، همان سهیل نبود. آروم گفتم:خودتی؟
-نه سایمه، خب خودمم دیگه.
-چرا اینقدر لاغر شدي؟
-چون تو رو نمی بینم.
-شوخی نکن سهیل.
-باور کن، شوخی نمی کنم، تازه کجاي من لاغر شده؟
-هم لاغر شدي، هم موهات کوتاه شده. موهاي بلندي که دوستشون داشتی.
-خب کوتاهشون کردم، ایرادي داره؟
-واسه ي چی؟
-تنوع، چرا اینطور بد گمانی؟ بی خیال شو از خودت بگو. با درسات چی کار می کنی؟ دانشگاه خوبه یا نه؟
-آره اما دیگه تو خیلی دیر کردي؟
-دوباره شروع نکن. براي یه بار هم که شده خوب حرف بزن و بذار شاد باشیم. این قدر گریه و زاري واسه چیه؟
-واسه همونی که تو به علتش لاغر شدي.
-بی خیال شو. عسل و نیما به سلامتی تا دو ماه دیگه می رن سر خونه و زندگیشون. نفر بعدي تویی ها، حواست جمع
باشه.
romangram.com | @romangram_com