#بغض_غزل_پارت_164
بود، اخه مگه مرض داري؟
با فریاد مهرشاد من و آرمان به صفحه کامپوتر نگاه کردیم. یک نفر مهرشاد رو کتک می زد و مهرشاد هم می داد می
زد و فحش می داد و از رو صندلی بلند شد. باورم نمی شد اما این سهیل بود که روبروي من نشسته بود. بدون مقدمه
بعد از یه سلام کوتاه بهم گفت:
سلام عزیزم.
اما من جوابی ندادم و فقط نگاهش کردم دوباره گفت: دوست نداري با من حرف بزنی؟ گفتم سلام!
تا خواستم به او جواب بدهم مهرشاد اومد روي پاهاش نشست و به مانیتور نگاه کرد و اشاره داد که آرمان از اونجا
بره، سهیل که پایش درد گرفته بود گفت:
چی کار می کنی، پام شکست.
-دارم کمکت می کنم خر خدا، می خوام یه مگس مزاحم رو با مگس کش بکشم.
وبعد یه اسپري حشره کش رو، ري صفحه مانیتور گرفت و خطاب به آرمان گفت:
برو از اتاق بیرون، بذار لیلی و فرهاد دو دقیقه اختلاط کنن، مزاحم نشو و اگر نه باهمین مگس کش سقط می کنم.
آرمان خندید و از اتاق بیرون رفت و بعد مهرشاد خطاب به من گفت: رفت؟
-آره.
-خب الحمدالله مثل اینکه داره آدم می شه، حرف هاتون رو بزنید راحت باشید.
سهیل نگاهی به مهرشاد انداخت و گفت: شما راحتی؟!
-آره عزیزم، فقط این شونه هام یه خورده درد می کنه ماساژ بدي ممنون می شم.
-چشم، الان براتون ماساژ میدم. یه ماساژي که تا بیمارستان بدوي.
اینو گفت و ضربه اي پشت گردن مهرشاد زد و دنبالش کرد و بعد از چند دقیقه اومد و روبروي من نشست و گفت:
romangram.com | @romangram_com