#بغض_غزل_پارت_163
-بله؟!
-خودتون گفتید با هاش تماس گرفتید؟
-منظورم سهیل بود؟
-آهان! من فکر کردم هاش رو می گی که رفیقامونه. تعجب کردم که شما از کجا می شناسیدش. البته اون آرمان الان
بی بی سی. فکر نکنم موضوعی مونده باشه که به شما نگفته باشه.
-نه اتفاقا اصلا در این مورد با من صحبتی نکرده.
آرمان خندید و براي مهرشاد ابرویی بالا انداخت و گفت: ضایع شدي داداش.
-تو یکی حرف نزن که یاد چنگیز خان مغول می افتم وقتی صدات رو می شنوم.
خندیدم و گفتم: نگفتید باهاش تماس گرفتید یا نه؟
دوباره گفتید هاش، خانوم شما چه گیري به دختر استاد ما دادید، مگه خودتون ناموس ندارید؟
زدم زیر خنده و گفتم: مگه هاش، خانوم تشریف دارن؟
-بله، البته مودل باشید، دوشیزه هاش.
-آه ببخشید، اما شما نگفتید با سهیل تماس گرفتید یا نه؟
-آهان حالا شد یه چیزي، آره تماس گرفتم،همین پارك محلمون رفتته بود الان باید پیداش بشه، دیرم کرده احتمالا
تو راه که داشته می اومده راهزنا حمله کردن و اموالش رو به سرقت بردن و یه شیشه مشروب سرش خالی کردن
الان تلو تلو خوران داره می یاد خونه واسه ي همینه که دیر کرده.
-یعنی سهیل هم آره؟
آرمان به جاي مهرشاد گفت: دروغ می گه پسره ي پررو! حرف هاش رو باور نکن هرچند که این بچه قرتی هر کی رو
ببینه رحم نمی کنه و به راه بد می کشه، اگر من به آرزوي عزیزشون اطلاع ندادم.
-اي بر پدر و مادر آدم فضول لعنت. تو چی کار به مسائل خانوادگی ما داري؟ در ضمن این آقا سهیل از اولش خراب
romangram.com | @romangram_com