#بلو_پارت_431
-خب عروسیمونه.
رضا-اون نیستش که بیاد.
-کجاست؟!!!
رضا- بعد جشن میگم.
-الان بگو.
رضا-نمیخوام روزمون خراب شه؛ پایین منتظرتم.
لباس پوشیدم، خیلی خوشحال بودم، نه برای عروسیمونِ از این اینکه عمو اسماعیل نیست، ازش میترسیدم. خیلی بیشتر از همیشه ازش میترسیدم. حس میکنم خیلی برام خطرناکه. میتونه هرکاری بکنه.
رفتم پایین مادرجون برام اسپند دود کرد. باباجون بغلم کرده بود میگفت:
-دخرت کوچولوی ما عروس شده.
از بغل خودش به بابا پاس میداد و بابا غرق بوسه کردم و گفت:
-ما که نتونستیم ان شاء الله رضا خوشبختت کنه.
عمو طاهر بغلم کرد و گفت:
-مطمئنم کنار رضا از کنار هرکسی خوشبخت تر میشی خوشکل عمو.
romangram.com | @romangram_com