#بلو_پارت_432
رسیدم به ارسلان، چشماش پر اشک شده بود، خندیدم و گفت:
-آخه آدم قحط بود تو زن داداش ما بشی؟ دیگه نمیشه بهت حرفی زد که.
«زبون درازی کردم و گفت:» بیا، آخه این هنوز بچه است.
«با بغض ادامه داد:» نمیشه که باید بغلت کنم تحفه.
رضا-خیله خب بریم دیگه.
ارسلان-سر راه....
رضا-سحرم میبریم باشــــه باشــــه.
باباجون-تو غلط کردی انقدر اینو میخواستی رفتی سراغ اون سیاه سوخته.
ارسلان-ای بابا.
مادرجون-بایرام ول کن بچه امو، بزار رضا بره سر زندگیش خودم برات آستین بالا میزنم.
باباجون-من دیگه با پدر سحر حرف نمیزنم، ولله روم نمیشه.
بابا-من میزنم عمو، نگران نباش.
ارسلان-باباجون دیدی؟ جرئت نداری دیگه مگه بابا سحر کیه؟ برو مثل یه شیر حرف بزن.
romangram.com | @romangram_com