#بلو_پارت_429
-مادرجون پس زحمت خرید ها با خودتون.
مادرجون بشکن زنان گفت:
-چرا که نه، عروسی نوه هامه، اولین خوشی توی زندگیمه.
دیگه چی از این بهتر که قرار بود به رضا برسم؟ طبقه ی بالا رو خالی کردن. هرچی میگرفتیم میبردیم بالا میچیدیم. حیاط خونه هم بزرگ بود عروسی رو توی حیاط خونه گرفتیم. انقدر از صبح تا شب با مادرجون و سحر دنبال کارا بودیم که شب قبل از اینکه رضا بیاد خوابم میبرد.
اون صبح روز عروسی بود و تا چشمامو باز کردم دیدم رضا بالاسرم نشسته. سریع بوسیدم. وااااای واااای قلبم جا به جا شد، دستمو روی لبم گذاشتم و رضا با چشمای گرد و لبخند گفت:
-سلام عروس خانومم.
-قبول نیست.
رضا-چی؟!
«از جا بلند شدم و گفتم:» محرم نبودیم.
رضا-کی میگه محرم نیستیم؟ عقد پسر عمو دختر عمو تا آسمونا بسته شده.
-تو یه ماهه منو نصفه نیمه دیدی.
رضا-تو میخوابی من هرشب بالا سرت اومدم و بوست کردتم و رفتم.
«با ذوق گفتم:» ولی رضا من زن تو میشم فکر کن.
romangram.com | @romangram_com