#بلو_پارت_428
رضا-عمو صادق؟
بابا بالاسرمون اومد و مادر جون انگشترِ توی دستم کرد، سرمو بوسید و گفت:
مادرجون-آخیش خیالم راحت شد، این بچه رو میگفتم به کی بدم که دلم قرار بگیره به تاج سریم دادم خداروشکر.
من و رضا مادرجونو بوسیدیم و باباجون گفت:
-رضا بابا کی میخوایید برید محضر؟
رضا-اگر همه موافق باشن یه جشن کوچیک بگیریم تموم بشه بره. هنوز اون خونه ای که پگاه توش بوده همونطوری هست.
باباجون-رضا جان، بنا به اتفاقات اخیر ترجیح من اینه که ارسلان بیاد پیش عمو صادقت، شماهم توی واحد بالا باشید، پیش خودمون باشید خیالمون راحت تره.
رضا به من نگاه کرد.
-آره آره، باباجون خوب چیزی گفت، ما همینجا بمونیم بهتره رضا نه؟
رضا لبخندی بهم زد و چشماشو روهم گذاشت و ارسلان گفت:
-پگاه تو الان هرچی بگی رضا رو چشمشه.
-ارسلان کُری نخون، متلک ننداز تلافی میکنم.
رضا دستمو به معنی سکوت گرفتو گفت:
romangram.com | @romangram_com